تاريخ : 24 آذر 1392 | 1:8 | نویسنده : مصطفی گنجی

بس شنيدم داستان بي کسي .بس شنيدم قصه دلواپسي. قصه عشق از زبان هرکسي.گفته اند ازمي حکايتها بسي.

حال بشنو از من اين افسانه را.داستان اين دل ديوانه را.چشمهايش بويي از نيرنگ داشت. دل دريغا سينه اي از سنگ داشت. با دلم انگار قصد جنگ داشت .گويي از با من نشستن ننگ داشت.عاشقم من قصد هيچ انکار نيست.بيک با عاشق نشستن آر نيست.کار او آتش زدن من سوختن.در دل شب چشم بر در دوختن.من خريدن ناز او نفروختن باز آتش در دلم افروختن.سوختن در عشق را از بر شديم آتشي بوديمو خاکستر شديم.از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست.آه ميترسم شبي روسوا شوم بدتر از رسواييم تنهاشوم.واي بر توو آه که من سوختم پيش رويم خنده و پشتم پوز خند زدن.بر چنين نا مهرباني دل مبند دوستان گفتندو دل نشنيد.خانه اي ويرانتر از ويرانه ام من حقيقت نيستم افسانه ام.گرچه سوزد پر ولي پروانه ام فاش ميگويم که من ديوانه ام.تا به کي آخر چنين ديوانگي پيلگي بهتر از اين پروانگي.گفتمش آرام جاني گفت نه گفتمش شيرين زباني گفت نه گفتمش نا مهرباني گفت نه گفتمش ميشود پيشم بماني گفت نه.دل شبي دور از خيالش سر نکرد گفتمش افسوس او باور نکرد.خب نميدانم خدايا چيستم يک نفر با من بگويد کيستم.بس کشيدم آه از دل بردنش آه اگر آهم بگيرد دامنش.با تمام بي کسي ها ساختم واي بر من ساده بودم باختم.دل سپردن دست او ديوانگيست آه غير از من کسي ديوانه نيست.گريه کردن تا سحر کار من هست شاهد من چشم بيمار من هست .فک مي کردم که او يار من هست نه فقد در فکر آزار من هست.نيتش از عشق تنها خاهش هست دوستت دارم دوروغي فاحش هست.يک شب آمد زيرو رويم کردو رفت بغض تلخي در گلويم کردو رفت.
يک شبه از عمر سيرم کردو رفت .يک شبه از عمر سيرم کردو رفت .من جوان بودم پيرم کردو رفت        



امتیاز بدهید :

| امتیاز : 4
موضوع : | بازدید : 999
برچسب ها :

فهرست وبلاگ